به خانه من اگر آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور و يک دريچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
از گم شدن رسیده ام... با کوله باری هزار بار کودکی...مهربانی... خونابه ی آسمان طلوع می کندهرروز تنها عبور می کنم از تکرارهای ساده ای که هربار تلخ تر است اینجا خدا صدای کسی را نمی شنود! ماکه از تکراردروغ های بی بهانه می آییم رد می کنیم تمام آنچه را می خواستیم دیگر خدا هم شبها برایمان لالایی نمی خواند ...خواب دیدمت مجهول نانوشته ی خاطرات صبور! ۲۴شهریور۸۴ ماهی کوچکی بودم سنگی يه روز راهمو بست پناه من يه برکه بود اونم يه روز به گِل نشست آخر سادگی من تنگ بلوری وغمه بيچاره اين تنگ بلور از غم من دلش شکست ۸ فروردین ۸۲ شهر من شهربلور وروشنی مثل چشمت ظرف رو يا ديدنی سنگدل باشی اگر باچشم خود ظرف رو ياهای من را بشکنی! ...فرياد فرزند سكوتهای خسته ی بی تاب... من تمام ابرهای آسمان را باريدم، صبح شدم، وبه تازگی شكوفه های اميد سلام كردم. به نام هرچه که مهر... ...به همه ی انهايی كه بهار انديشه اند. دو فصل حوصله داری بهار يعنی تو؟ كه بازشعر بكاری بهار... يعنی تو...؟ دوفصل ساكت و آرام مانده ام اينجا ولی نه زنده وجاری بهار...يعنی تو؟ وبعد خاك شدم من وسردو بی روحم وخواستی كه بباری بهار؟يعنی تو... تمام فصل زمستان در آرزو ماندم غزل برام بياری بهار ...يعنی تو؟ دوباره سبز اميدم بهار قلبم بود... و واقعا كه بهاري.بهار يعنی تو


از سین ستاره تا سیب سلام!
نوشته شده در شنبه 1384/06/26ساعت
12:0 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |
نوشته شده در چهارشنبه 1384/06/23ساعت
10:34 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |
نوشته شده در چهارشنبه 1384/06/23ساعت
10:33 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |
نوشته شده در چهارشنبه 1384/06/23ساعت
10:32 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |
نوشته شده در چهارشنبه 1384/06/23ساعت
10:30 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |

