به خانه من اگر آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور و يک دريچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
تا انتهای کوچه ی لبخند و تا فرصت نگاه گل جای بوسه ای بر گونه ی آسمان می تابد پشت چادر ابر نگاه زمین محرم نیست! خیلی خورشید شمرده ام اما هنوز نشانی از پرنده ی رهایی نیست تا رد پای ستاره ها تا باغ غروب راهی نمانده است به فکر سایه ـ روشن شب باش سایه بان همیشه گستر مهربان! ۱۸ مهر ۸۴ اول کلام ...سلام این روزها تنهایی فقط تنها نیست...منم به لطف اون هستم... تا گفته شدحرف ازقدر بيچاره شاعر آسوده يا نه دربه در بيچاره شاعر با بغض وگريه حرف زد خون جگر خورد آخ از صداي بي اثر بيچاره شاعر فرياد زد آتش درون سينه افروخت حتٌي خدا هم بي خبر؟! بيچاره شاعر! آخر كسي پيدا نشد با او بگويد... از قصه ي چشمان تر... بيچاره شاعر من با تمام شعرهايم گريه كردم با شعرهاي بي پدر بيچاره شاعر نا گفته هايي دارم از بايد نباشد نا گفته هاي درد سر بيچاره شاعر يك تكٌه دل جا مانده لاي دفتر شعر پوسيده ـ بردارش ببرـ بيچاره...شاعر! ۲۲ خرداد ۸۳ به نام هر چی خوبی و مهربونی... سلام...حال همه ی ماخوب است...(اما تو باورمکن!) چه حالی داری وقتی که حس می کنی دنیا مثل تنگ بلوری می ماندکه تنها می توانی به بیرون نگاه کنی...آه...چه حالی داری که از بهترین ها ونزدیکترین هادور شوی...به تردید برسی ونتوانی چیزی بگویی... هی نگفتن ها را توی دلت بخشکانی...تا کی دل دل کنی((حالا برای سوالهایت جوابی پیدا بشود یا نشود...)) یک عالمه حرف حساب که برای کسی دو هزار نمی ارزد...اما...خوب که فکر می کنم...نه! بهتر است سکوت کنم...بگذارهمه راه خودشان را بروند... فقط خدا کند راهمان آنقدرها از هم دور نباشد که تا ابد دور شویم ودور شویم و دور...!!! وقتی که نگاه ها...علاقه ها...دل نوشته هاودل دل کردن هامعنا شوند... وقتی که هر چیزی معنای خودش را دارد جز(نبودن. نتوانستن. نشدن...) آنوقت است که وقتی حرف دلت رابگویی تازه حس میکنی یک دیوار بزرگ بلوری دارد...ترک...ترک... چه می شود!!! ۱مهر ۸۴ 
به اسم او که پر از انتظار می ماند!
نوشته شده در جمعه 1384/07/29ساعت
12:55 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |
نوشته شده در جمعه 1384/07/22ساعت
10:46 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |
نوشته شده در دوشنبه 1384/07/04ساعت
8:1 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |
نوشته شده در یکشنبه 1384/07/03ساعت
12:37 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

