تبليغاتX
به کلبه ی چشمای من خوش اومدی , خوش اومدی
به کلبه ی چشمای من خوش اومدی , خوش اومدی

به خانه من اگر آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور و يک دريچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 

 

خدا که چهره ی مرا چه ناشیانه می کشید ،

به روی بوم شب تو را چه شاعرانه می کشید

من آسمان شدم ولی خدا حسودیش که شد

من از افق می آمدم تو را شبانه می کشید

و آخرش پرنده ای شدم ولی خدا مرا

به جست و جوی عقده های آب ودانه می کشید

نشد که بغض سرد من به گریه مبتلا شود

خدا برای دردهام رودخانه می کشید

و خسته آمدم زمین به مرگ تکیه دادم و

خدا قلم به دست بودو داشت شانه می کشید.

 

نوشته شده در شنبه 1385/03/20ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

 

سلام.

 

ممنون که به یادمون بودید...راستی مدتیه تصاویر وبلاگ رو قسمت لینکهای روزانه

میذارم...می تونید ببینید...و بعد

 

 

درآخرین صفحه ی دفترنقاشی اش می خواست

تمام آرزوهایش راباغچه ای بکشد

قشنگتر از باغچه ی فروغ

پر از رویاهای گل کرده در فروزش صبح

همه ی نقاشی هایش رنگی

مداد سیاه را

یادش نبود اصلا"

وشادی های کودکانه اش

تمام کوچه های تفتیده ی غروب را قد می کشید

پسر همسایه شان

که هنوز رنگها را بلد نبود

نقاشی هایش خط خطی های بچگانه ای بود که آریا

هیچ خاطره ای از آن نداشت

آن روز که خانه شان آمد

آریا سروهای باغچه اش را بلند می کشید

پسر همسایه هم

مدادی برداشت و باغچه ی آریا را

نه!

 تمام آرزوهایش را

سیاه کرد،

آه...

باید تمام خط خطی ها را پاک کند

 ×××

این روزها

آغوش پنجره اش را که باز می کند

حیاط خانه شان پر است از لبخندهای خدا

 

نوشته شده در چهارشنبه 1385/03/10ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |