به خانه من اگر آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور و يک دريچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
به نام خوبی و مهربونی حالش بد است خانم همسایه مان چقدر دیوانه است صاحب فرزند می شود؟! این را کسی نوشت و عمری گذشته که او با کتاب و شعر و غزل بند می شود مادر برای نسل غزلهای مرده اش شاید نمی شود پی تقدیر شعرهاش تا گریه ی بلند غزل سست شد... غزل ، یا زن شبیه صاعقه لبخند می شود آن زن تمام غصٌه ی خود را بغل گرفت ، بوسید مادری غزلی را که گفته بود او شاعر بزرگ شبی عاشقانه با قافیه های تازه که چیدند می شود ما در چکید قطره ی اشکی به شعرها - مادر تمام کودکی اش را بزرگ کرد - حالا غزل که دغدغه اش چیز دیگری ست شاعر برای کافه و دربند می شود ای تو که از شهامت یک آسمان پُری ! چند تا غروب مادر خود را ندیده ای؟
چند تا غزل - سپید ویا چند مثنوی با مادر عزیز خودت چای خورده ای؟!
نوشته شده در سه شنبه 1385/04/27ساعت
10:58 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |
