به خانه من اگر آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور و يک دريچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
سلام..............................................................! .روزهای پر دردسری دارم ولی گاهی آرزو می کنم به این زودی ها تموم نشه! به نیمه شعبان چیزی نمونده.این روزهای قشنگ رو تبریک می گم. این هم یه شعر که بی مناسبت هم نیست البته باز هم معذرت که شعر جدیدی ندارم. برای نوشتن از تو واژه ها خیلی حقیرَن نمی تونن که بخوونن،بی سوادَن و فقیرَن واژه ها رنگ رکودن توی تلفیق نبودن، توی مردابی عادت خیلی وقته که اسیرَن مث من خشکیدن اینجا با تموم بی بهاری با یه دریا پر شبنم خیلی وقته که کویرن توی گرگ و میش اینجا سخته که ستاره باشی به اید اون طلوعی که توی مغرب امیرَن ولی من همیشه اینجا یه خدای خوبی دارم من فدای اون خدایی که همه براش می میرَن از بلاتکلیفی این شعرهای ناتمام که بگذریم رد نفس هایی تن آینه را می سوزاند ترک بر می دارد این خستگی های وامانده در عبور باد در موهایش که می آید و از کنار این شکسته های تُرد می گذرد (حتی طاقت زخمی قدم هایش هم سخت است) شاید تلنگری به واژه های باطل شده می زند و بعد هیچ وقت نمی توانی یاد بگیری اش اصلا می دانی من هم قولی نمی دهم به کسی شاید هم فراموش کنم غربت چند سالگی هایم را و در هزاره های سر به فلک کشیده ی سرد بارانی کنم لحظه های غریب کسی را که می گذرد! 





نوشته شده در پنجشنبه 1385/06/16ساعت
6:43 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |
نوشته شده در شنبه 1385/06/11ساعت
12:39 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

