به خانه من اگر آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور و يک دريچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
میدان هفتاد وتن شهر قم تمام کوله بارمان کنارمان بود (...الان خونه م .توی اتاقم رباعی لحظه های گذران را قشنگ می گوید...این رباعی هم فی البداهه ...یادگار دیروز هفتاد و دو تن!چه بیقرارم امروز از شهر شما پا به فرارم امروز من شبدر شبهای کویرم...اما تا یک اتوبوس... در انتظارم امروز البته استاد درس فن سخنوری( آقای موسوی حرمی) با این ابیات جواب فرموودندد: دزدی تو مگر پا به فراری ساری؟ در کشور عشق بی قراری ساری؟ باید بخوری خون جگر در ره علم بی خون جگر بوته ی خاری ساری! فقط الان این توی ذهنم وول می خوره: سیستان ای منزل و ماوای عشق ای گز روئیده در دریای عشق رستم آئینی و زال آوازه ای شعر فردوسی تو را چون نای عشق وقتی اشکهای خدا حماسه های سبز را می آفریند. سلام...وقتی آدم فکر میکنه تنهاست، به خودش می رسه!تجربه های قشنگیه. وقتی دلت برای خدا تنگ می شود قرآن ، نماز با توهم آهنگ می شود انگار این سیاهی و تاریکی دلت با یک قلم به نام خدا رنگ می شود یک آسمان بلور زلال است این دلت با هر گناه شیشه ی دل سنگ می شود وقتی صدای خوب اذان می رسد زدور پای تمام فاصله ها لنگ می شود آری صدای خوب تورا می رساندت - مسجد، دلت برای خدا تنگ می شود.![]()
...به همین سادگی
)![]()
تا بعد...

همین دیروز بود
نوشته شده در پنجشنبه 1385/12/24ساعت
10:5 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |
نوشته شده در دوشنبه 1385/12/21ساعت
9:49 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |

