تبليغاتX
به کلبه ی چشمای من خوش اومدی , خوش اومدی
به کلبه ی چشمای من خوش اومدی , خوش اومدی

به خانه من اگر آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور و يک دريچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 

آمدم بگویم سلام مهربان! همیشه لبخندهایت در اوج ناامیدی و درد مرا به آرامشی دلپذیر می خواند.

وقتی که آدمها پشت صنـدلی هایشان لـم می دهند و پشت صحنـه ی کاغذ بازی های هر روزه ی شان را نگاه می کنند ... بگذریم از  مثلا" عالی جنابان محترم که دارند جیبهایشان را کانال کشی می کنند تا گورکن های بیچاره هم گرسنه بمانند.

بالاتر ها موشک پرتاب می کنند تا فتح کنند لب های  ماه را و در مورد چاله های صورتش فکر چاره ای بکنند...همان حوالی شاعران گرانقدر هم مانور می دهند و موشک های کاغذی شان را که از شور و احساس لبریز کرده اند با قدرت هرچه تمام تر پرتاب می کنند به سمت دشمن های فرضی!عینکی ها هم برج کنترلی شده اند که مبادا از خطوط قرمز فرضی بگذرد کسی!

داستان نویسی دارد آرام و بی صدا ماهی اش را می گیرد از گنداب...

بی پروا ، شعر حالا دیگر مثل اینکه آب دهانت را تف کنی در پیاده رو و بگذری...

دنیـا هم دارد اشتبـاهی به خودش می پیــچد ، مثل اینکه از جا در نمی رود از سوزش این تاول های زشتی که صورتش را رکیک کرده است

و من ، ۱۳۶۶۱۱۳ ــُـ مین سلولش را که دارد جان می دهد ، می خاراند و هی روزها را به شبها وصله می زند و شبها را به روزهایی که هنوز نیامده است و هی می پوشد این پیراهن تکراری را که لجم می گیرد و فکر می کند که شاید امیدوار است به چند روز دیگر... نه! فکر هم نمی کند حتی ، هی پیراهن پاره اش را وصله می زند و می پوشد و من می خندم به بیچارگی اش . وقتی که پشت سرش را نگاه می کند ... دور ... خیلی دور ... نمی دانم کجای این نا کجا روی صخره ای ، غاری را که عکس گاو و بز نقاشی کرده اند روی دیواره ها ... شکلک هایی که او فکر می کند که مسخره است مثل خودش و می خندند دندانهای زنگ زده اش و می گوید :

این عتیقه ها به درد موزه می خورد فقط ، مثل تو که فردا توی موزه ها عتیقه می شوی .

بیا اینجا داریم عکس یادگاری می گیریم با حضور محترم ... و می گذاریم توی آلبوم افتخاراتمان تا فردا پوزخند بزند به ما چندمین نسل منقرض بشری و فیلم ها و عکسهای مسخره مان که مسخره تر از گاوها و بزهای نقاشی های روی صخره هاست عتیقه بماند و لحظه هایمان را که دیگر هرگز جان نمی گیرند در واپسین روزهای عصر پسابشری لق می زنیم تا می افتد از دهانمان و تف می کنیم مثل اینکه آب دهانت را تف کنی در پیاده رو و بگذری.

و شاید فردا جای اینکه تو در خیابان های دنیا قدم بزنی تمام خیابان های دنیا تو را قدم بزنند و تو حتی وقت هم نداشته باشی که آب دهانت را ...

 

نوشته شده در شنبه 1386/02/22ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

 

استاد خائف زاده دیگر نیست.مردی که به سختی ها لبخند می زد...همیشه اتفاق ها عجیب می افتد.

 

یکی نوشـت دوباره جهـــان مردد شــــد

شـروع شد غزلی تازه کفر ممتــد شـــد

 

و خنـــده زد بتی از سومنـات یـخ زده که

از امتحـــــان دروغیـنـتـان خـدا رد شــــد

 

تمــــام عمـر زمین را نوشـت عزرا ئـیـــل

ولی کسی نـنوشته خـدا... و یولـد شــــد

 

بت بزرگ هبـــــل در هجــوم چشـمـانــم

و رقص خاطره ها در نگـاه من حد شــــد

 

خدا رسیـد ولی نه! در این چه فایده ای؟

به جرم دیر رسیــدن خدایمـان بـد شــــد

 

خـدا که دغـدغـه اش مثل من نبـود ولی

گمانم اینـکه خـدا هم تلنگری زد ...شـــد

 

سـلام ای همه ی حرفهــای کلٌ جهــان

و ذهن تار بشر روشن از محمٌــــد شـــد

 

شــروع می کنم امشب تمـــام فاصله را

خـدا ، خــدای همیشه ، خـدای احمــد شــد

 

نوشـت: حیٌ علی...تا فـلاح راهی نیست

و از تمـــام غزلهـــای من خــدا رد شـــد!

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/02/10ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |