به خانه من اگر آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور و يک دريچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
چشم هایم دارند به هم می لولند! هی وول می خورند ، مثل ملخ های کوچکی که از دیواره ی بطری شیشه ای بالا می روند و لیز می خورند...آنقدر تکانشان می دهم که که غش بکنند ، گیج و منگ بیفتند مثل من! دارم روی اندام دیوار غلط می زنم یا لگد. حالم خب...شاید بهتر است نگویم به کسی / که مربوط نیست. هنوز تمام [... 01010101010101010101...]های توی مغزم را هضم نکرده ام که تراوش کنم توی چشم هات! بی خیال...بیا کمی حرف بزنیم در مورد هر چیزی که حوصله اش را نداری! خیلی وقتها پیش تر از اینکه حالا بشود ، وقتی حس کردم پیاده روی چیز مزخرفی است گفتم شاید بتوانم روزی روی جاده های متحرک بی دغدغه ی رفتن باشم مثال صیغه ی می برنم یافت آباد! اما حالا دیگر به این نتیجه رسیده ام که اصلا بن این رفتن را باید برید.نه!شاید هم گذاشت کنار.برای همین پاهایم را می گذارم کنار شارژ شود با دستهایم. دیشب وقتی مجله می خواندم یادم آمد چند روز پیش در فکر این بودم که فردا در پی تحّول تغییر جنسیت ، تمام وجودم را بازخواست کنم . شاکی شوم از دست همین خدا که آدمی را پله پله خندید . اصلا آفرید تا خستگی تمام روزهای بی حوصلگی اش را فراموش کند . تا وقتهایش پر شود از نگرانی برای عاقبت کار این موجود نامربوط و تمام خلاقیت های کشف نشده اش را در ذهن او ابراز وجود کند! راستی دیروز رفته بودم خرید. می خواهم یک جفت چشم لیمویی قشنگ بخرم! ................................................................................ *این مطلب رمضان سال ۸۶ نوشته شده است* برای عضویت در خبرنامه ی وبلاگ به انتهای صفحه مراجعه کنید. تو یه زخمی!زخم کاری که توی دلم نشستی زخمی هستی که عمیقه تو دل منو شکستی! قسمتی از یک دفترچه که در آن بخشی از بریده های روزنامه ها و مجلات در باره ادبیات کودکان و نوجوان را جمع اوری کرده ام.



نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/30ساعت
6:50 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |
نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20ساعت
0:56 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |
نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/16ساعت
10:45 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

