تبليغاتX
به کلبه ی چشمای من خوش اومدی , خوش اومدی
به کلبه ی چشمای من خوش اومدی , خوش اومدی

به خانه من اگر آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور و يک دريچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

از این صحرای تنگ و بی نهایت

برو! بردار از اینجا ردّ پایت

 

هوای حوصله کم دارد اینجا

و سرسنگین ترین غم دارد اینجا

 

نمان اینجا هوایش سخت سرد است

و پر رونق ترین اجناس درد است

 

برو! غم دارد اینجا خانه خانه

و هر گل دارد آن را دانه دانه

 

غم انگیز است،خشک و بی عبور است

و از رویای تو بسیار دور است

 

نمان اینجا،من آزرده ترینم

من آزرده ترین نبض زمینم

 

برو برگرد سمت خوب رویا

نمان اینجا،نمان در بهت فردا...

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري|
 

آهای تویی که تو نگات حضور عاشقی تکه

لبخندهات شیرینه و بهونه هات با نمکه

تو بهترین شعر منی!شروع دفتر غزل!

عزیز مهربون من"تولدت مبارکه"

 

 تولدت مبارک گل من

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/05ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |
بعد از مدتها که شعر...

ولی

             این شعر مجبور شد!

 

جاده ها و سرزمین های غریبی پیش روی

بوی جوی مولیان را - زابلستان را - بگوی

من تمام غصه ات را کوله بارم می کنم

پشت پایم آبروی ابرهایت را بجوی

 

نوشته شده در شنبه 1387/07/06ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |
 

تو یه زخمی!زخم کاری

که توی دلم نشستی

زخمی هستی که عمیقه

تو دل منو شکستی!

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |
برای مشاهده ی "اشعار. مقالات. دل نوشته . عکس و گالری هنری"به آرشیو موضوعی وبلاگ مراجعه کنید

ماهی های عید ۸۵ تقریبا شش ماه زنده موندن...من نذری داشتم و به خدا گفته بودم اگر برآورده نشه ماهی ها رو میریزم توی باغچه تا جون بدن! ماهی ها دقیقا چند لحظه قبل از برآورده شدن حاجتم مردن یا شاید هم سکته...این موضوع رو به دوستی گفتم...اون با خونسردی گفت:همون بهتر که مردن!!!!

و شعر:

آره ! با آواره ها همسفر

با دو تا "ماهی سیا" دربه درم

زابلم ! شهر قشنگ شعر من

خیلی از آب و هوات بی خبرم.

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/04/18ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

 

چک چک چکِ چشمه خانه ی چشمانم

گیسوی غزل _ترانه ی چشمانم

 

هر شب همه را غزل غزل خواباندم

در پیکره ی یگانه ی چشمانم

 

موسی خمیده بر عصایی از غم

بر پلک پر از تکانه ی چشمانم

 

زرتشت فرود آمده بر دامن دشت

با آتش جاودانه ی چشمانم

 

وه! پلک نمی زنم ، هوایم بد نیست

در خیره ی خودسرانه ی چشمانم

 

من بغض تمام آسمان را خوردم

قی کردم از آب و دانه ی چشمانم

 

آبستن لحظه ی شقایق بودم

در بستر عاشقانه ی چشمانم

 

داری به صراطِ آخرت می خندی

در وسوسه ی دوگانه ی چشمانم

 

مثل بچه ها غرق تماشایی در

شیرینی  هندوانه ی چشمانم

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/06ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |
 همسفر شدم با آواره شدن

عزیزم رختِ سیاهت رو بکن

منو وصله کن رو دوشِ عاشقی

روی پلکِ خاطره قدم بزن

 

ما شاید مرده به دنیا اومدیم

مرده هایی که شبیه زنده هان

شایدم کشته شدیم محضِ خطا

پشت دلشوره ی سوت پایان

 

عزیزم دنیا قشنگ نیس مثِ تو

چون پر از خستگیِ روح منه

یا غزلخون چشای تو که نیس

اون عزادار غمِ نوحِ منه

 

عزیزم آهتُ نشنیده قلم

که نیفتاده به آغوش قفس

قلم انفجار سرخ آدماس

که نوشتن " دیگه آوارگی بس"

 

عزیزم قد بکش از قلب خطر

من پر از حوصله های رفتنم

می خوام از دیوارا آدم بسازم

لای اهرام بلندِ این تنم

 

عزیزم حادثه ها رو پل بزن

روح آدما همیشه وحشیه

تو قدمها تُ پر از حوصله کن

این شروع قرن خاکستریه .

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/18ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |
تيتر خبري امروز :

بعضی ها بی سروصدا می آیند و سلام می دهند
بعضی ها با جنجال می آیند اما یادشان می رود سلام کنند
بعضی ها هم بی سرو صدا می آیند و لو می روند
اما بعضی ها همیشه بلدند که نیامده سلامی از لبخندهای بهاری جا بگذارند

و
ب
ر
و
ن
د
.

ادیبهشت آمد با تمام بغض هایی که هدیه گرفته بودم

و ... (۲۶/۱/۱۳۷۸)

 

كودكي هاي مرا دزديدي                     و به صد سالگي ام خنديدي

در ميان گسل فاصله ها                      كاش دنياي مرا مي ديدي

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/02/02ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |
 

ثریا می روی بی معرفت ؟ بی من کجا ؟ تا کی ؟

من اینجا در زمینم آسمانها می روی بی هم صدا تا کی؟

 

مرا یک بغض درگیر نرفتن های شب کردی

مرا یک عمر مبهوت تو را از من جدا تا کی؟

 

مرا مثل غزلها لب زدی اما نسوزاندم ــ

تو را ، من را چرا سوزانده ای ؟ من را چرا ؟ تا کی  ــ

 

ادامه می دهی این کوره ی جانسوز آدم را

سقوط طعم شبنم را به روی جای پا تا کی ؟

 

تو را تق تق زدم پشت در باور نمی کردم

سرود نم نم باران بهمن ماه را تا کی؟

 

تمام صبح را پوسانده ای قبل از شروع گل

خودم را پر شدم از آیه های ادعا تا کی؟

 

مرا بشکن شبیه یک تلنگر در ته گورم

بیا بنویس از اول الف ـ ب ... واو و یا تا کی؟

 

نوشته شده در شنبه 1386/12/04ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |
 

این دو بیت از خودم است که آقای سید مصطفی موسوی حرمی دو بیت بعدی را در جواب سروده اند

 

در کنار ریلهای بی قطار مانده ایم

در جوار جمکران انتظار مانده ایم

مانده ایم،مانده ایم،مانده ایم،مانده ایم

سرد سرد و بيقرار بيقرار مانده ايم

 

 

جواب آقای موسوی حرمی:

ریل بیقرار بود                         وقت انتظار بود

آنکه سردسرد بود                   مادر بهار بود

 

و یه گالری کوچک از کارهای هنری من

http://baharyani2.blogfa.com/

.

.

.

نوشته شده در دوشنبه 1386/11/01ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |
سلام!

و...شعر

 

گیج می زنی گیج

انگار شباهت کلاغ و طوطی را

قد کشیده ای

و بعد از آن

خلط هایی را که مبحث پسین روزهای نیامدنت شده اند

انداخته ای/ صبح را روی خنده هات دم بکشد

در حرارت غروب های پنج/شنبه نیامده است

که قتل عام شوی برگ را

***

حالا هی فس فس کن

در تردد لیمویی بهشت

حالا

هی لفت بده

قورت دادن این جمله های ناکوک را

بخواهی یا نخواهی می گذرم

از همین حال و هوای خط خطی که تو

توی ذهن ترد شاپرک

جا می گذاری.

 

نوشته شده در جمعه 1386/09/30ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |
 

: از تلخي همين سكوت هميشه فرياد، ســـــــــــــــــــــــلام!

* وقتي كه...مُرد تازه يادمان مي افتد كه همين نزديكي ها رد نفس هايشان ...جرياني دارد سترگ! و شايد تلنگري زديم كه:هي...آدميزاد !

** و دو تبريك (۱) ولادت فاطمه معصومه(س) ...(۲) روز ملي دختران

*** و همين حوالي دلتنگيها  نهيب هميشه  ترد  ترانه(۱۱/۸/۸۶):

 

من مي خوام حرفي بگم،حرف دلُ

حرفاي نگفته ي آب و گلُ

حرفايي رو كه دلت نشنيد و رفت

قصّه ي ديوونه هاي عاقلُ

 

ديگه تكراريه آدم و حوا

از همين نزديكيا،پائين تَرا

روي سنگيني پلك خاطره

پشت قرمز چراغ لحظه ها

 

روي اين ديواراي زنجيره اي

نميشه قصّه ي تكراري نوشت

نميشه روي قدمهاي غزل

تو  رو  با گريه و بيزاري نوشت

 

من قدم زدم تموم دردا  رو

تا رسيدن به غم فاصله ها

تا غروب سرد بي همنفسي ـ

دويدم پي صداي ردّ پا

 

ديگه پائيزي نمي مونه واسه

اون درختي كه بهاري نداره

ديگه آسمون پُر از پرنده نيست

خدا هم شايد يه روز كم بياره!

 

شايد اون وقتا ديگه حنجره ها

حرف تازه واسه گفتن نداره

شايدم خط روي خط شِه روز و شب

خستگي  رو  توي چشمات بكاره

 

دل آدما كه خط خطي بشه

تو ديگه نمي كني خودت  رو  لوس

ديگه حتي توي خواب نمي بيني

تو گوشم يواش بگي : منو ببوس!

 

من مي خوام حرفي بگم،حرف دلُ

حرفاي نگفته ي آب و گلُ

حرفايي رو كه دلت نشنيد و رفت

قصّه ي ديوونه هاي عاقلُ

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/08/21ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |
هنوز یادم هست

آسمان از لای دستهای درخت قد کشید

هبوط لبخندهایش را می بوسیدم هر روز

گاهی دلتنگی هایش را می پوشید

فریادش را

                وقتی شکست

یادم هست

حالا

از لابه لای این زخم شاخه ها

با قلبی سرشار از عشق می تابد.

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/20ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

من بد می شوم

مثل تو

و مثل سوسکی که نمی ترسد از تاریکی

قلاده ی سوسکی ام را باز کرده ام از گردنم

تا گمنام بمانم.

نوشته شده در سه شنبه 1386/03/22ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

 

استاد خائف زاده دیگر نیست.مردی که به سختی ها لبخند می زد...همیشه اتفاق ها عجیب می افتد.

 

یکی نوشـت دوباره جهـــان مردد شــــد

شـروع شد غزلی تازه کفر ممتــد شـــد

 

و خنـــده زد بتی از سومنـات یـخ زده که

از امتحـــــان دروغیـنـتـان خـدا رد شــــد

 

تمــــام عمـر زمین را نوشـت عزرا ئـیـــل

ولی کسی نـنوشته خـدا... و یولـد شــــد

 

بت بزرگ هبـــــل در هجــوم چشـمـانــم

و رقص خاطره ها در نگـاه من حد شــــد

 

خدا رسیـد ولی نه! در این چه فایده ای؟

به جرم دیر رسیــدن خدایمـان بـد شــــد

 

خـدا که دغـدغـه اش مثل من نبـود ولی

گمانم اینـکه خـدا هم تلنگری زد ...شـــد

 

سـلام ای همه ی حرفهــای کلٌ جهــان

و ذهن تار بشر روشن از محمٌــــد شـــد

 

شــروع می کنم امشب تمـــام فاصله را

خـدا ، خــدای همیشه ، خـدای احمــد شــد

 

نوشـت: حیٌ علی...تا فـلاح راهی نیست

و از تمـــام غزلهـــای من خــدا رد شـــد!

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/02/10ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |

 

میان تیله ی چشمم همیشه حیرانی

و هفت خوان دلم را سپید می خوانی

 

من ازدحام کویرم میان دستانت

کویر یخ زده ، تفتیده ، خشک ، توفانی

 

میان پنجره ها وسعتم نمی گنجد

که پشت پنجره قابم کنی ، بچسبانی

 

دلم هوای رسیدن نکرده است که تو

رجز بخوانی و من با دو چشم بارانی ـ

 

تو راغزل بنویسم و لای دلهره ات

تمام بودن من را کفن بپیچانی

 

من انعکاس توام روی نقطه ای ابدی

حضور مبهم و سرد دو روح شیطانی

 

تو آسمان دلم را نمک نزن ، به خدا

پر از ستاره ی زخم است خوب می دانی

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/22ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |
همین دیروز بود

           میدان هفتاد وتن شهر قم

                            تمام کوله بارمان کنارمان بود

                                                          (...الان خونه م .توی اتاقم ...به همین سادگی)

رباعی لحظه های گذران را قشنگ می گوید...این رباعی هم فی البداهه ...یادگار دیروز

هفتاد و دو تن!چه بیقرارم امروز

از شهر شما پا به فرارم امروز

من شبدر شبهای کویرم...اما

تا یک اتوبوس... در انتظارم امروز

 

البته استاد درس  فن سخنوری( آقای موسوی حرمی) با این ابیات جواب فرموودندد:

دزدی تو مگر پا به فراری ساری؟

در کشور عشق بی قراری ساری؟

باید بخوری خون جگر در ره علم

بی خون جگر بوته ی خاری ساری!

فقط الان این توی ذهنم وول می خوره:

سیستان ای منزل و ماوای عشق

ای گز روئیده در دریای عشق

رستم آئینی و زال آوازه ای

شعر فردوسی تو را چون نای عشق

 

 تا بعد... 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1385/12/24ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

 

وقتی اشکهای خدا حماسه های سبز را می آفریند.

 

سلام...وقتی آدم فکر میکنه تنهاست، به خودش می رسه!تجربه های قشنگیه.

ویه دلتنگی دیگه که سالهاست فراموش شده.

 

 

وقتی دلت برای خدا تنگ می شود

قرآن ، نماز با توهم آهنگ می شود

 

انگار این سیاهی و تاریکی دلت

با یک قلم به نام خدا رنگ می شود

 

یک آسمان بلور زلال است این دلت

با هر گناه شیشه ی دل سنگ می شود

 

وقتی صدای خوب اذان می رسد زدور

پای تمام فاصله ها لنگ می شود

 

آری صدای خوب تورا می رساندت -

مسجد، دلت برای خدا تنگ می شود.

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1385/12/21ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |

 یه ترانه که همین روزها سروده شد.

دروغه 

خدا که تنها شده بود

تو نفسام جا شده بود

منو رها کرد تو غزل

تو بغض من وا شده بود

 

خدا می دونه که چه قدر

 خاطره هام خسته شدن

طناب آیه های یأس

توی نگام بسته شدن

 

من آسمونم رو می خوام

خودت که می شناسی منو

از روی آوار دلم

دستاتو بردار و برو

 

من و خدا خسته شدیم

از حالا معذرت می خوام

دیگه خیالم راحته

تو نیستی تو دغدغه هام

 

یه روز خدا گریه هامو

توی چشات جا می ذاره

سردی این خستگی ها

روی نگات پا می ذاره

 

خدا می ذاره دوباره

صد تا بهارو تو نگام

داد می زنم توی غزل

تموم زندگی ، سلام!

 

نوشته شده در سه شنبه 1385/10/26ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |

                                                            

حوالی همین نگفتن ها به غروب می رسم... 

                       

کنگره ی شبهای شعر سیستان همین نزدیکی ها اتفاق می افتد. 

(برای رفتن از قم بهانه ی خوبیه).آخرین شعری رآ که دستم بود،

می گذارم 

 

                                                                  

 سلام های سرد

 

شاید همین نزدیکی ها دلتنگ شوم

برای کودکی، برای شما

وشعری که در ناسرودن ماند

توقع زیادی نیست اگر

گاهی

دلتنگی هایم را با شما قسمت کنم

بگذریم از تمام دغدغه هایی که...

نمی دانید!

در کدامین صبح

مرا یادتان بیفتد

که روزی...!

کدامین شعرم را مرثیه ای خواهید کرد

برای تسلٌی خاطر بازماندگان

تا سپید بسرایمش

در غروبهایی که دلتنگم

امروز که گفته هایم را نمی جَوید!

فرداشاید

همه ی دلتنگی هایم راقسمت کنم

با رهگذرانی که از حوالی سلام های سرد می گذرند.

 

نوشته شده در شنبه 1385/09/04ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |

 

سلام..............................................................!

.روزهای پر دردسری دارم ولی گاهی آرزو می کنم به این زودی ها تموم نشه!

به نیمه شعبان چیزی نمونده.این روزهای قشنگ رو تبریک می گم.

این هم یه شعر که بی مناسبت هم نیست البته باز هم معذرت که شعر جدیدی ندارم. 

برای نوشتن از تو واژه ها خیلی حقیرَن

نمی تونن که بخوونن،بی سوادَن و فقیرَن

واژه ها رنگ رکودن توی تلفیق نبودن،

توی مردابی عادت خیلی وقته که اسیرَن

مث من خشکیدن اینجا با تموم بی بهاری

با یه دریا پر شبنم خیلی وقته که کویرن

توی گرگ و میش اینجا سخته که ستاره باشی

به اید اون طلوعی که توی مغرب امیرَن

ولی من همیشه اینجا یه خدای خوبی دارم

من فدای اون خدایی که همه براش می میرَن

 

نوشته شده در پنجشنبه 1385/06/16ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

 

از بلاتکلیفی این شعرهای ناتمام که بگذریم

رد نفس هایی تن آینه را می سوزاند

ترک بر می دارد این خستگی های وامانده در عبور

باد در موهایش که می آید و از کنار این شکسته های تُرد می گذرد

(حتی طاقت زخمی قدم هایش هم سخت است)

شاید تلنگری به واژه های باطل شده می زند و بعد

هیچ وقت نمی توانی یاد بگیری اش

اصلا می دانی

من هم قولی نمی دهم به کسی

شاید هم فراموش کنم

غربت چند سالگی هایم را

و در هزاره های سر به فلک کشیده ی سرد

بارانی کنم

لحظه های غریب کسی را که می گذرد!

 

 

نوشته شده در شنبه 1385/06/11ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

به نام خوبی و مهربونی

 

حالش بد است خانم همسایه مان چقدر دیوانه است صاحب فرزند می شود؟!

این را کسی نوشت و عمری گذشته که او با کتاب و شعر و غزل بند می شود

 

مادر برای نسل غزلهای مرده اش شاید نمی شود پی تقدیر شعرهاش

تا گریه ی بلند غزل سست شد... غزل ، یا زن شبیه صاعقه لبخند می شود

 

آن زن تمام غصٌه ی خود را بغل گرفت ، بوسید مادری غزلی را که گفته بود

او شاعر بزرگ شبی عاشقانه با قافیه های تازه که چیدند می شود

ما                                                                             

در                                                                   

چکید قطره ی اشکی به شعرها - مادر تمام کودکی اش را بزرگ کرد -

حالا غزل که دغدغه اش چیز دیگری ست شاعر برای کافه و دربند می شود

 

ای تو که از شهامت یک آسمان پُری ! چند تا غروب مادر خود را ندیده ای؟
چند تا غزل - سپید ویا چند مثنوی با مادر عزیز خودت چای خورده ای؟!

 

نوشته شده در سه شنبه 1385/04/27ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

 

 

خدا که چهره ی مرا چه ناشیانه می کشید ،

به روی بوم شب تو را چه شاعرانه می کشید

من آسمان شدم ولی خدا حسودیش که شد

من از افق می آمدم تو را شبانه می کشید

و آخرش پرنده ای شدم ولی خدا مرا

به جست و جوی عقده های آب ودانه می کشید

نشد که بغض سرد من به گریه مبتلا شود

خدا برای دردهام رودخانه می کشید

و خسته آمدم زمین به مرگ تکیه دادم و

خدا قلم به دست بودو داشت شانه می کشید.

 

نوشته شده در شنبه 1385/03/20ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

 

سلام.

 

ممنون که به یادمون بودید...راستی مدتیه تصاویر وبلاگ رو قسمت لینکهای روزانه

میذارم...می تونید ببینید...و بعد

 

 

درآخرین صفحه ی دفترنقاشی اش می خواست

تمام آرزوهایش راباغچه ای بکشد

قشنگتر از باغچه ی فروغ

پر از رویاهای گل کرده در فروزش صبح

همه ی نقاشی هایش رنگی

مداد سیاه را

یادش نبود اصلا"

وشادی های کودکانه اش

تمام کوچه های تفتیده ی غروب را قد می کشید

پسر همسایه شان

که هنوز رنگها را بلد نبود

نقاشی هایش خط خطی های بچگانه ای بود که آریا

هیچ خاطره ای از آن نداشت

آن روز که خانه شان آمد

آریا سروهای باغچه اش را بلند می کشید

پسر همسایه هم

مدادی برداشت و باغچه ی آریا را

نه!

 تمام آرزوهایش را

سیاه کرد،

آه...

باید تمام خط خطی ها را پاک کند

 ×××

این روزها

آغوش پنجره اش را که باز می کند

حیاط خانه شان پر است از لبخندهای خدا

 

نوشته شده در چهارشنبه 1385/03/10ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

 

سلام حرف قشنگی به شکل اسم تو بود...

ویروس سیاسی 

خدا دردش گرفت!

پشه ای ناقل ویروس دموکراسی بود.

...............................................................................

وصال

خدا که پشیمان شد

شیطان دست در گردن آدم

بوسه های وصل می گرفت!

...............................................................................

ودکا ترور

خدا هم درنگ نکرد!

وقتی جادٌه ها از ودکای ترور مست می شوند...

...............................................................................

صراط مستقیم

شاعری شعرهایش را فروخت!

استادی عینکی

مشق شاگردانش را خط زد.

...............................................................................

نان اندیشه

شاعری شعرهایش وصله می خورد.

(بینوایی نان اندیشه می خورد)

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1385/02/11ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

سلام!

بعد این همه بی غزل !غزال من سیزده به در متولد شد!

یه کم عوضش کردم...شد یه عالمه!

 

 تا ناکجای قصّه ی تو رفتم اشتباه؟
آه،ای خدای وسوسه،ای تو! بُت گناه

آنقدر حرفهای من آلوده ی تو اَند
می ترسم آخرش بشود شعر پا به ماه

آخر تمام وسعتمان را ورق زدند
این دستهای خشم خداوند فقر،آه

ما هم به کفر،نه!به حقیقت رسیده ایم
از ما خدای مانده سر راه را مخواه

باید تمام دلخوشی ام را کفن کنم
وقتی که سایه ی غزلم می شود سیاه

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1385/01/14ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

سلام گلم....

از تکرارهای همیشه که بگذریم ...حال ما این سوتر از خدای آینه
...دست در گردنٍ نگفته های همیشه در عبور سکوت است و بس.
____!!چه می شود گفت به این سرسردی های بی بخار_____
______________!حال خوش________________
______در همین خفگی ها هم می شود نفس کشید...______
_________________ندیدنی________________
_____________________یا شاید....__________
__________(چرت و پرت های بیخودیه نه؟!)________

_____________...حالا خودت خوبی؟!!!__________

 
شرمنده این بار شعر نو رسیده ای نیست. باشه طلبت بعد امتحانات
 __ترم...یه کار از سال 82هست خوشحال می شم قابل بدونی.__

 

_______می خوام پرنده شَم ، بِرَم توآسمون،نمیشه؟_______
_______...برای ِ من دونه بپاش،ستاره دون نمیشه_______
_______می خوام رفیق گل بشم - گل همیشه عاشق-______
_______...یه باغ پُر گل که دیگه بی باغبون نمیشه!______
_______می خوام عروسکی بشم تودستای شقایق________
_______-عروسکِ  قشنگِ اون که خاله جون نمیشه -_____
_______تا کی ورق ورق بشه کتابِ زندگیمون ،________
_______بلبل پیرِ باغمون دیگه جوون نمیشه!__________
____می خوای بری؟ عروسکام، ای کاش که جون بگیرن____
_______بِهِت بگن تو رو خدا نرو- بمون- نمیشه!________

 

تا وقتی که بهار رو توی چشمات لبریز ببینم...

نوشته شده در پنجشنبه 1384/11/13ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |

سلام اي تنها بهونه!

این روزا دیگه زیاد دل به نوشتن نمی دم! شاید تنها به خواندن عادت کردم.راحت تره مگه نه؟!..این هم شعری که همین سیزدهم دی اومد سراغم یا من...حالا!...توی این یخبندان گرمه نفست

به امّيدِ يه ديداردوباره

خداحافظ گلم،گريه نداره

نمي خوام ابري باشه لحن شعرم

چشات باروني شِه، بارون بباره

خدا با ما نشسته وقتِ گريه

مي دونه كه نمونده راهِ چاره

خدا چند تا ستاره چيده تا صبح

گذاشته تو چشات يا كه ستاره -     

شدي، مي چينمت تا يادگاري

بموني توي قلبِ پاره پاره

خدا گم كرده دستاشٌ همين جا

توي دستاي من، دستی كه داره -     

منو مي سوزونه، سرده اتاقم

  خدا هم بغض کرده] :سرده، آره]  

خدا كِز كرده پشتِ شيشه ي خواب

!خدا خوابش نمياد، بي قراره

خدا هم بی...قراره؟ من که گفتم

!خدا داره اَداتو در مي ياره 

خدا كي بوده اينجا تا بدونه

!كه چند تا خوونه اينجا بي بهاره

خدا كِي بوده كه بشماره تا صبح

شبا تا چند تا خونه، كي بيداره؟

×××

خدا، يا من، يكي مون نا بَلَد بود

كه اينجا شعر مونده نيمه كاره...

  

نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/15ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

سلام!

خوب که هستید!آره دیگه...

دو تا خبر دارم براتون

اولی اینکه وبلاگ ادبی دانشگاه پیام نور زابل راه اندازی شد لینکش رو توی وبلاگ گذاشتم و دوم هم  جونم براتون بگه این روزها باد در موهایش هم به روزمیشه امید منتظر شنیدن نفسای گرمتونه...

و این هم یه غزل از خودم...

 

تمام حرف هاي من همين صداي خسته است

كسي هميشه،تا ابد دل مرا شكسته است

كسي كه ساده حرف زدو بي عبور زاده شد

ميان بغض و پنجره حصار بوسه بسته است

خداي من نگفته ام چقدر دوست دارمش

كسي كه از حصار اين هزار بوسه جسته است

يكي - دو سطر آنسوي تمام خاطرات من

تعجبي كه بي حضور و بي صدا نشسته است

و خط بزن سروده را - هنوز مانده اي در اين؛

خداي من چه ساده اين دل مرا شكسته است!

به امید دیدار

ستاره ی آسمانم باش!

نوشته شده در پنجشنبه 1384/09/24ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

به نام زیبای مطلق

 

آمدم بگویم سلام مهربان! همیشه لبخندهایت در بیکران اندوه و رنج مرا به آرامشی دلچسب فرا می خواند....

یکی از دوستان پرسیده بود چرا نام شاعر را قید نمی کنم... آخه گلم من در صورتی نام شاعر را می نویسم که شعر از خودم نباشد در غیر اینصورت لازم به تاکید نیست.

بخند لبخند تو زيباست

تقدیم به غزال های نگاهتون:

 

سلام غزل شنیدنی

گلم , ستاره , چیدنی

سراغ ما رو هم بگیر

پروانه ای , پریدنی

تو از بهار و گل شدن

من از همیشه پر زدن

شدم رفیق قاصدک

چه عطری داره یاسمن؟!

یکی روی درا نوشت

خدا بَدِ با سرنوشت

کاشکی بشه بارون بیاد

پاک بشه جمله های زشت

پیامی برده هدهدم

من از ترانه پر شدم

منُ نفس بکش غزل

آهای خودِ خودِ خودم!

 

نوشته شده در پنجشنبه 1384/09/03ساعت 4:44 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |

...سلامی چون سلام پونه و یاس...

 

امیدوارم که حالتون بهتر از من باشه

اینم یه غزل که خوشحال میشم نظر بدین...منتظرم!

 

بیخودی دل خوش می کنم نه دیگه دل وا نمیشه

...درد دل ما که دیگه با گله معنا نمی شه

 

یه جمله من یه جمله تو دریای جمله ها می شیم

به قول شاعر اینا که ((دلخوشیِ ما نمیشه))

 

 خیلی دلم تنگه مث تنگ بلوره دل من

ماهیِ این تنگِ بلور راهیِ دریا نمیشه

 

از دل من تا دل تو هزار تا دریا فاصله ست

کاشکی بهونه ت این باشه: قایقی پیدا نمیشه!

 

آسمون خونه ی ما سرمه زده چشماشُ باز

چشمک این ستاره ها دیگه هویدا نمی شه

 

لب کلام من چی بگم دردِ دلم تموم شده

بیخودی دل خوش می کنم نه دیگه دل وا نمیشه!

 

 

...

...آرزومند آرزوهای قشنگتون!

نوشته شده در پنجشنبه 1384/08/26ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

سلام

خوشحالم کردی که بهم سر زدی گلم ...بازم از این لطف ها بکن

 

                                        ...

 

ای!نگاه کن آسمونو

خودمونیم آبی تر نیس!؟

تا افق راهی نمونده

رد پایی از سحر نیس!

                                     خیلی وقته تو هواییم

                                     توی آغوش شبی سرد

                                     ...ولی گرمی ترانه

                                     منو از حادثه پر کرد!

یاد دریا که می افتم

تویی نقره ماهی من

منم اون قایق کهنه

قلب تنهایی مُ نشکن!

                                                چی شده رنگتو باختی

                                                چشمکی بزن ستاره

                                                تا قرارمون با خورشید

                                                فاصله حرفی نداره

ولی گم شد اون ستاره

هی می کرد پرنده زاری

خسته از یه راه رفته:

گفتی تنهام نمی ذاری!؟

                                           

                                              راس می گفت ستاره امٌا

                                              خیلی دیر پرنده فهمید

                                              ...حالا اون راهُ بلد بود

                                              پر کشید تا خودِ خورشید  

 

 

وقت رفتن غروبه

یادگاریِ قدیمی

ای! نگا کن آسمونو

اون دو تا دوست صمیمی!

غروب

نوشته شده در پنجشنبه 1384/08/19ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

*به نام خدای قشنگ*

سلامعیدتون مبارک...طاعات وعبادات قبول!

ما رو نمی بینین خوش می گذره؟خوب به ما که نه! اینم یه غزل تقدیم به شما...

 

دلم می خواد حرف بزنم کاشکی غزل شنیده بود

...رو بوم چشمای شما بغض منو کشیده بود

به کی بگم ستاره رو توعکس شب نمیشه دید

...وقتی تو بارون غزل اشک منو ندیده بود!

دیگه پرنده ها رو هم نمیشه آب ودونه داد

پرنده ی دلم آخه طعم غمو چشیده بود

عطر هوای تازه رو کی روی لحظه هام پاشید

...وقتی که نم نم غزل رو خاطرم چکیده بود!؟

دلم غزل واره می خواد واسه تموم لحظه هام

خط میکشم رو اسم شب...حرف من از سپیده بود!

 

                                                         

نوشته شده در چهارشنبه 1384/08/11ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |
             به اسم او که پر از انتظار می ماند!

 

تا انتهای کوچه ی لبخند

     و تا فرصت نگاه گل

          جای بوسه ای بر گونه ی آسمان می تابد

                 پشت چادر ابر

                           نگاه زمین محرم نیست!

 

                                                       تنها

 

نوشته شده در جمعه 1384/07/29ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

 خیلی خورشید شمرده ام  اما

هنوز نشانی از پرنده ی رهایی نیست

تا رد پای ستاره ها

تا باغ غروب راهی نمانده است

به فکر سایه ـ روشن شب باش

سایه بان همیشه گستر مهربان!

 

۱۸ مهر ۸۴

 

نوشته شده در جمعه 1384/07/22ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

اول کلام ...سلام

این روزها تنهایی فقط تنها نیست...منم به لطف اون هستم...

 

تا گفته شدحرف ازقدر بيچاره شاعر

آسوده يا نه دربه در بيچاره شاعر

با بغض وگريه حرف زد خون جگر خورد

آخ از صداي بي اثر بيچاره شاعر

فرياد زد آتش درون سينه افروخت

حتٌي خدا هم بي خبر؟! بيچاره شاعر!

آخر كسي پيدا نشد با او بگويد...

از قصه ي چشمان تر... بيچاره شاعر

من با تمام شعرهايم گريه كردم

با شعرهاي بي پدر بيچاره شاعر

نا گفته هايي دارم از بايد نباشد

نا گفته هاي درد سر بيچاره شاعر

يك تكٌه دل جا مانده لاي دفتر شعر

پوسيده ـ بردارش ببرـ بيچاره...شاعر!

                                                                   ۲۲ خرداد ۸۳

 

 

 

                                                                              

نوشته شده در دوشنبه 1384/07/04ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |
از سین ستاره تا سیب سلام!

از گم شدن رسیده ام...

با کوله باری هزار بار کودکی...مهربانی...

خونابه ی آسمان طلوع می کندهرروز

تنها عبور می کنم از تکرارهای ساده ای که هربار

تلخ تر است

اینجا خدا صدای کسی را نمی شنود!

ماکه از تکراردروغ های بی بهانه می آییم

رد می کنیم تمام آنچه را می خواستیم

دیگر خدا هم شبها برایمان لالایی نمی خواند

...خواب دیدمت مجهول نانوشته ی خاطرات صبور!

 

                                   ۲۴شهریور۸۴

نوشته شده در شنبه 1384/06/26ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

ماهی کوچکی بودم سنگی يه روز راهمو بست

پناه من يه برکه بود اونم يه روز به گِل نشست

آخر سادگی من تنگ بلوری وغمه

بيچاره اين تنگ بلور از غم من دلش شکست

 

                                                        ۸ فروردین ۸۲

 

نوشته شده در چهارشنبه 1384/06/23ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |

شهر من شهربلور وروشنی

مثل چشمت ظرف رو يا ديدنی

سنگدل باشی اگر باچشم خود

ظرف رو ياهای من را بشکنی!

نوشته شده در چهارشنبه 1384/06/23ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |

...فرياد

فرزند سكوتهای خسته ی بی تاب...

من تمام ابرهای آسمان را باريدم،

صبح شدم،

وبه تازگی شكوفه های اميد سلام كردم.

نوشته شده در چهارشنبه 1384/06/23ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |

به نام هرچه که مهر...

...به همه ی انهايی كه بهار انديشه اند.  

دو فصل حوصله داری بهار يعنی تو؟

كه بازشعر بكاری بهار... يعنی تو...؟

دوفصل ساكت و آرام مانده ام اينجا

ولی نه زنده وجاری بهار...يعنی تو؟

وبعد خاك شدم من وسردو بی روحم

وخواستی كه بباری بهار؟يعنی تو...

تمام فصل زمستان در آرزو ماندم

غزل برام بياری بهار ...يعنی تو؟

دوباره سبز اميدم بهار قلبم بود...

و واقعا كه بهاري.بهار يعنی تو

نوشته شده در چهارشنبه 1384/06/23ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |