تبليغاتX
به کلبه ی چشمای من خوش اومدی , خوش اومدی
به کلبه ی چشمای من خوش اومدی , خوش اومدی

به خانه من اگر آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور و يک دريچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

چشم هایم دارند به هم می لولند! هی وول می خورند ، مثل ملخ های کوچکی که از دیواره ی بطری شیشه ای بالا می روند و لیز می خورند...آنقدر تکانشان می دهم که که غش بکنند ، گیج و منگ بیفتند مثل من!

دارم روی اندام دیوار غلط می زنم یا لگد. حالم خب...شاید بهتر است نگویم به کسی / که مربوط نیست.

هنوز تمام [... 01010101010101010101...]های توی مغزم را هضم نکرده ام که تراوش کنم توی چشم هات!

بی خیال...بیا کمی حرف بزنیم در مورد هر چیزی که حوصله اش را نداری! خیلی وقتها پیش تر از اینکه حالا بشود ، وقتی حس کردم پیاده روی چیز مزخرفی است گفتم شاید بتوانم روزی روی جاده های متحرک بی دغدغه ی رفتن باشم مثال صیغه ی می برنم یافت آباد! اما حالا دیگر به این نتیجه رسیده ام که اصلا بن این رفتن را باید برید.نه!شاید هم گذاشت کنار.برای همین پاهایم را می گذارم کنار شارژ شود با دستهایم.

دیشب وقتی مجله می خواندم یادم آمد چند روز پیش در فکر این بودم که فردا در پی تحّول تغییر جنسیت ، تمام وجودم را بازخواست کنم . شاکی شوم از دست همین خدا که آدمی را پله پله خندید . اصلا آفرید تا خستگی تمام روزهای بی حوصلگی اش را فراموش کند . تا وقتهایش پر شود از نگرانی برای عاقبت کار این موجود نامربوط و تمام خلاقیت های کشف نشده اش را در ذهن او ابراز وجود کند!

راستی دیروز رفته بودم خرید. می خواهم یک جفت چشم لیمویی قشنگ بخرم!

................................................................................

*این مطلب رمضان سال ۸۶ نوشته شده است*

برای عضویت در خبرنامه ی وبلاگ به انتهای صفحه مراجعه کنید.

نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/30ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |
آمدم بگویم سلام...

برای مدتی که نبودم بهانه های بسیار دارم

*مدتی همدان بودم برای شرکت در سومین جشنواره و در واقع هجدهمین دوره مسابقات فرهنگی هنری دانشجویان مراکز تربیت معلم سراسر کشور. نتیجه ش : رتبه ی دوم کشوری در زمینه ی شعر.

تجربه قشنگی بود همدان مهمان برخی دوستان شاعر آقایان میری...سید مهدی موسوی فاخر و علی صدفی زاده.  

** و اینکه برخی از سروده هام تا تیر ماه سال ۱۳۸۴ در مجموعه شعر جوان سیستان آوازهای باران خورده به کوشش  جناب عباس باقری به چاپ رسید البته طبق معمول با تبر سانسور ادبی  سازمان  ارشاد!

 

 

***برخی دوستان که تمایل به تبادل لینک دارند از بابت تاخیر معذرت...لطف کنید خبرش را بگذارید تا در اولین فرصت اقدام کنم.

 خوب بازم معذرت!

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/04/31ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

 

آمدم بگویم سلام مهربان! همیشه لبخندهایت در اوج ناامیدی و درد مرا به آرامشی دلپذیر می خواند.

وقتی که آدمها پشت صنـدلی هایشان لـم می دهند و پشت صحنـه ی کاغذ بازی های هر روزه ی شان را نگاه می کنند ... بگذریم از  مثلا" عالی جنابان محترم که دارند جیبهایشان را کانال کشی می کنند تا گورکن های بیچاره هم گرسنه بمانند.

بالاتر ها موشک پرتاب می کنند تا فتح کنند لب های  ماه را و در مورد چاله های صورتش فکر چاره ای بکنند...همان حوالی شاعران گرانقدر هم مانور می دهند و موشک های کاغذی شان را که از شور و احساس لبریز کرده اند با قدرت هرچه تمام تر پرتاب می کنند به سمت دشمن های فرضی!عینکی ها هم برج کنترلی شده اند که مبادا از خطوط قرمز فرضی بگذرد کسی!

داستان نویسی دارد آرام و بی صدا ماهی اش را می گیرد از گنداب...

بی پروا ، شعر حالا دیگر مثل اینکه آب دهانت را تف کنی در پیاده رو و بگذری...

دنیـا هم دارد اشتبـاهی به خودش می پیــچد ، مثل اینکه از جا در نمی رود از سوزش این تاول های زشتی که صورتش را رکیک کرده است

و من ، ۱۳۶۶۱۱۳ ــُـ مین سلولش را که دارد جان می دهد ، می خاراند و هی روزها را به شبها وصله می زند و شبها را به روزهایی که هنوز نیامده است و هی می پوشد این پیراهن تکراری را که لجم می گیرد و فکر می کند که شاید امیدوار است به چند روز دیگر... نه! فکر هم نمی کند حتی ، هی پیراهن پاره اش را وصله می زند و می پوشد و من می خندم به بیچارگی اش . وقتی که پشت سرش را نگاه می کند ... دور ... خیلی دور ... نمی دانم کجای این نا کجا روی صخره ای ، غاری را که عکس گاو و بز نقاشی کرده اند روی دیواره ها ... شکلک هایی که او فکر می کند که مسخره است مثل خودش و می خندند دندانهای زنگ زده اش و می گوید :

این عتیقه ها به درد موزه می خورد فقط ، مثل تو که فردا توی موزه ها عتیقه می شوی .

بیا اینجا داریم عکس یادگاری می گیریم با حضور محترم ... و می گذاریم توی آلبوم افتخاراتمان تا فردا پوزخند بزند به ما چندمین نسل منقرض بشری و فیلم ها و عکسهای مسخره مان که مسخره تر از گاوها و بزهای نقاشی های روی صخره هاست عتیقه بماند و لحظه هایمان را که دیگر هرگز جان نمی گیرند در واپسین روزهای عصر پسابشری لق می زنیم تا می افتد از دهانمان و تف می کنیم مثل اینکه آب دهانت را تف کنی در پیاده رو و بگذری.

و شاید فردا جای اینکه تو در خیابان های دنیا قدم بزنی تمام خیابان های دنیا تو را قدم بزنند و تو حتی وقت هم نداشته باشی که آب دهانت را ...

 

نوشته شده در شنبه 1386/02/22ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

وقتی درخت مهربانی یادش هست

اگر خورشید مهربانی اش را می تاباند

و آسمان تمام وسعتش را می گستراند

 ماه...ستاره...ابر...

و زمین که مهربانی اش همیشه پهناور است...

ما چرا؟... چقدر...؟

سال ۸۵ هم از کنارمون گذشت با تمام لحظه ها قشنگ و زشت اگر چه  ...

مهم نیست

بگذریم!!!

نوشته شده در یکشنبه 1386/01/05ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

دل نوشته

آمدم بگویم سلام...

خیلی می گذره  که ننوشتم...تربیت معلم قم قبول شدم.

                                        بگذریم!

تا به حال و هوای خودم بیام خیلی راهه

امیدوارم دفعه ی بعد دست خالی نیام...تا بعد!

                                                      به  خدای  دلها می سپارمتان.

نوشته شده در پنجشنبه 1385/08/11ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط زهرا . ساري| |

سلام مهربان

شاید این آخرین دل نوشته ای باشه که آخر سال می ذارم

می دونی همیشه سعی کردم دیگران رو درک کنم. من

بهار هم نیستم امّا امیدوارم خاطره ی بهار انقدر باشه که

وقتی یادتون بیاد لبخند روی لبت جاری کنه و دلت رو پر از

شادی های همیشه سبز...........

پیدا کردن هم سخت نیست وقتی خودتو پیدا کردی...

همیشه این موقع سال توی پیله ی تنهایی خودم هستم

تا پروانه شدن رو یادم نره.

هیچی توی تنهاییم نیست جزامیدِ خودم.یادمون باشه

خدا ما رو به خاطر گوهر با ارزشی آفرید .

امانتش رو با چیزی عوض نکنیم که باید به ش برگردونیم

دلت ازشادی عشق لبریز..........................................

همیشه مهربونی،همیشه لبخند،همیشه دوستی چیزی

نیست که من و تو معنا کرده باشیم!همشون عشقه مثل

خونی که توی رگهات زندگی می بخشه امّا اینو وقتی درک

می کنی که زخم دیده باشی!من زخمی حقیقتم...تو چی؟

هنوز هم همه ی گفتنی های باطل شده سر به مُهره...

شاید یه روز یه پروانه باشم توی نگاهت!!!!!

 

من و تو از بهاریم، ولی همیشه پاییز

تو خالی از یه لبخند،من از ترانه لبریز

تا مرگ سرخ پاییز، تا باغ پر شکوفه

تو هم حضور لبخند،منم ستاره گلریز

 

بهار یعنی تو حتی توی سرمای زمستون اگه بخوای

 مث بهار سرشار از مهربونی و لبخندوخوبی باشی!!!

نوشته شده در سه شنبه 1384/12/23ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |

به نام هر چی خوبی و مهربونی...

سلام...حال همه ی ماخوب است...(اما تو باورمکن!)

چه حالی داری وقتی که حس می کنی دنیا مثل تنگ بلوری می ماندکه تنها می توانی به بیرون نگاه کنی...آه...چه حالی داری که از بهترین ها ونزدیکترین هادور شوی...به تردید برسی ونتوانی چیزی بگویی...

هی نگفتن ها را توی دلت بخشکانی...تا کی دل دل کنی((حالا برای سوالهایت جوابی پیدا بشود یا نشود...))

یک عالمه حرف حساب که برای کسی دو هزار نمی ارزد...اما...خوب که فکر می کنم...نه! بهتر است سکوت کنم...بگذارهمه راه خودشان را بروند...

فقط خدا کند راهمان آنقدرها از هم دور نباشد که تا ابد دور شویم ودور شویم و دور...!!!

وقتی که نگاه ها...علاقه ها...دل نوشته هاودل دل کردن هامعنا شوند...

وقتی که هر چیزی معنای خودش را دارد جز(نبودن. نتوانستن. نشدن...)

آنوقت است که وقتی حرف دلت رابگویی تازه حس میکنی یک دیوار بزرگ بلوری دارد...ترک...ترک...

                               چه می شود!!!

 

                                                                               ۱مهر ۸۴                                                                 

 

نوشته شده در یکشنبه 1384/07/03ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط زهرا . ساري| |