چه حالی داری وقتی که حس می کنی دنیا مثل تنگ بلوری می ماندکه تنها می توانی به بیرون نگاه کنی...آه...چه حالی داری که از بهترین ها ونزدیکترین هادور شوی...به تردید برسی ونتوانی چیزی بگویی...
هی نگفتن ها را توی دلت بخشکانی...تا کی دل دل کنی((حالا برای سوالهایت جوابی پیدا بشود یا نشود...))
یک عالمه حرف حساب که برای کسی دو هزار نمی ارزد...اما...خوب که فکر می کنم...نه! بهتر است سکوت کنم...بگذارهمه راه خودشان را بروند...
فقط خدا کند راهمان آنقدرها از هم دور نباشد که تا ابد دور شویم ودور شویم و دور...!!!
وقتی که نگاه ها...علاقه ها...دل نوشته هاودل دل کردن هامعنا شوند...
وقتی که هر چیزی معنای خودش را دارد جز(نبودن. نتوانستن. نشدن...)
آنوقت است که وقتی حرف دلت رابگویی تازه حس میکنی یک دیوار بزرگ بلوری دارد...ترک...ترک...
چه می شود!!!
۱مهر ۸۴
+نوشته شده در یکشنبه 1384/07/03ساعت12:37 بعد از ظهرتوسط زهرا . ساري |
|